شما اینجا هستید:خانه » مداح و گروه هنری » اشعار مراسم ترحیم » اشعار مجالس ختم و سوگواری(پندیات) ۱

اشعار مجالس ختم و سوگواری(پندیات) ۱

پــنــدیـــات ۱

مرد دانا گله از گردش دنیا نکند

عمر صرف غم بیهوده و بیجا نکند

دانش و معرفت آموز که جز تابش علم

قلب تاریک تو را روشن و بینا نکند

مَحرم راز کسان باش مکن پرده دری

تا کسی پرده ز اسرار تو بالا نکند

در جهان تا نکنی چاره ی درد دگران
دگری درد تو درمان و مداوا نکند

مورد لطف و عنایات خداوندی نیست

آنکه با خلق خدا لطف و مدارا نکند

چرخ با این عظمت بنده ی فرمان کسی است

که به جز بندگی ایزد یکتا نکند

بی نیاز از همه شد آنکه نیاز دل خویش

از خدا خواهد و از خلق تمنا نکند

فولادی

تا به دنیا پای بندی مرد عقبا نیستی

تا اسیرنفس دونی اهل تقوا نیستی

تا اساس عیش و آسایش فراهم باشدت

باخبر از مردم افتاده از پانیستی

چند بار آرایش ظاهر فریبی خویش را

وای اگر بینی که در باطن تو زیبا نیستی

این قدر مغرور بر زیبایی ظاهر مباش

تابه صورت میگرائی فکر معنا نیستی

تابه کی اصلاح خودرا وعده بر فردا دهی

این چنین اندیشه کن باخود که فردانیستی

بدترین درد بشر جهل است کز آن غافلی

دردمندی از چه در قید مداوا نیستی

نقد نیروی جوانی رایگان از کف مده

یاد کن ایام پیری را که برنا نیستی

تا توان داری به کار خویش تدبیری بکن

می رسد روزی که بر کاری توانا نیستی

انتهای کوی پیری نیست جز بن بست مرگ

عالمی دراین مسیرند و تو تنها نیستی

فرصتی تا هست اسباب سفر آماده کن

کاندر آن عالم دگر مانند دنیا نیستی

کز تو را ناگه ندای الرحیل آید به گوش

لب به دندان می گزت زیرا مهیا نیستی

 

نوبهار جوانی(مشفق کاشانی)

دانی که نو بهار جوانی چسان گذشت؟

زود آنچنان گذشت، که تیر از کمان گذشت
نیمی به راه عشق و جوانی تمام شد
نیم دگر بغفلت و خواب گران گذشت
صد آفرین به همت مرغی شکسته بال
کز خویشتن شد و، از آشیان گذشت
افسرده‌ای که تازه گلی را ز دست داد
داند چها به بلبل بی خانمان گذشت
بنگر به شمع عشق، که در اشک و آه او
پروانه بال و پر زد و، آتش به جان گذشت
بشنو درای قافله سالار زندگی
گوید به خواب بودی واین کاروان گذشت
ظالم اگر به تیغ ستم، خون خلق ریخت
از خون بیگناه، مگر می توان گذشت؟
(مشفق) بهار زندگیت گر صفا نداشت
شکر خدا که همره باد خزان گذشت

 

نکته ای چند(پروین اعتصامی)

هر که با پاکدلان، صبح و مسائی دارد

دلش از پرتو اسرار، صفائی دارد

زهد با نیت پاک است، نه با جامهٔ پاک

ای بس آلوده، که پاکیزه ردائی دارد

شمع خندید به هر بزم، از آن معنی سوخت

خنده، بیچاره ندانست که جائی دارد

سوی بتخانه مرو، پند برهمن مشنو

بت پرستی مکن، این ملک خدائی دارد

هیزم سوخته، شمع ره و منزل نشود

باید افروخت چراغی، که ضیائی دارد

گرگ، نزدیک چراگاه و شبان رفته به خواب

بره، دور از رمه و عزم چرائی دارد

مور، هرگز بدر قصر سلیمان نرود

تا که در لانهٔ خود، برگ و نوائی دارد

گهر وقت، بدین خیرگی از دست مده

آخر این در گرانمایه بهائی دارد

فرخ آن شاخک نورسته که در باغ وجود

وقت رستن، هوس نشو و نمائی دارد

صرف باطل نکند عمر گرامی، پروین

آنکه چون پیر خرد، راهنمائی دارد

 

در هوای کام دنیا

در هـوای کـام دنـیـا مـی فـشـانـی جـان چـرا؟    مـی کـنـی در راه بـت صـیـد حـرم قـربـان چـرا؟
چیست اسباب جهان تا دل به آن بندد کسی؟    مـــی کـــنـــی زنـــار را شـــیــرازه قـــرآن چـــرا
در بـیابـان عدم بـی تـوشه رفتـن مشکل است    نیسـتـی در فکر تـخـم افشـانی ای دهقان چـرا
هیچ قـفـلـی نیسـت نگـشـاید بـه آه نیمـشـب    مـانـده ای در عــقـده دل ایـنـقـدر حــیـران چــرا
دین بـه دنـیای دنی دادن نـه کـار عـاقـل اسـت    می دهی یوسـف بـه سـیم قلب ای نادان چـرا
هیچ مـیزانـی درین بـازار چـون انـصـاف نـیسـت    گـوهر خـود را نمی سـنجـی بـه این میزان چـرا
از بـصیرت نیسـت گوهر را بـدل کردن بـه خـاک    آبــروی خــویــش مــی ریــزی بــرای نــان چــرا
خـنده کردن رخـنه در قصر حـیات افکندن اسـت    می شوی از هر نسیمی همچو گل خندان چرا
آدمـی را اژدهـایـی نـیـســت چــون طـول امـل    بـی مـحـابــا مـی روی در کـام ایـن ثـعـبـان چـرا
نان جو خور، در بـهشت سیر چشمی سیر کن    مـی خــوری خـون از بــرای نـعـمـت الـوان چــرا
درد مـی گـردد دوا چــون کــامـرانـی مـی کـنـد    مـی کـشــی نـاز طـبــیـب و مـنـت درمـان چــرا
زود در گل می نشـیند کشـتـی سـنگین رکـاب    چــارپــهـلـو مـی کـنـی تــن را، ز آب و نـان چـرا
مـی کـشـنـد آبــای عـلـوی انـتــظـار مـقـدمـت    مـانده ای دربـند این گـهواره چـون طـفـلـان چـرا
چـشـم اقـبـال سـکـنـدر تـشـنـه دیدار تـوسـت    در سـیاهی مانده ای، ای چـشـمه حـیوان چـرا
چــشــم بـــر راه تــو دارد تـــاج زریــن شــهــان    بـر صدف چـسبـیده ای، ای گوهر رخـشان چـرا
کـعـبـه در دامـان شـبـگـیر بـلـنـد افـتـاده اسـت    پـای خـود پـیچـیده ای چـون کـوه در دامـان چـرا
بـهر یک دم زندگانی، چـون حبـاب شوخ چـشم    مـی کـنـی پـهـلـو تـهی از بـحـر بـی پـایان چـرا
ترک حیوانی، بـه حیوانات جان بـخشیدن است    خـویش را محـروم می داری ازین احـسـان چـرا
سـاحـل بـحـر تـمـنـا نـیـسـت جـز کـام نـهـنـگ    مـی روی صـائب دریـن دریـای بـی پـایـان چـرا؟

 

عمر ناپایدار(صائب تبریزی)

از ره مـــرو بـــه جـــلـــوه نــاپـــایــدار عـــمــر    کـز مـوجـه سـراب بــود پــود و تــار عـمـر
فـرصـت نمی دهد که بـشـویم ز دیده خـواب    از بـس کـه تـند می گـذرد جـویبـار عـمـر
بـرگ سـفـر بـسـاز که بـا دسـت رعـشـه دار    نـتــوان گــرفــت دامـن بــاد بــهـار عــمـر
کـمـتـر بـود ز صـحـبـت بـرق و گـیـاه خـشـک    در جــســم زار جــلــوه نـاپــایـدار عــمــر
بـر چـهره من آنچـه سـفیدی کند نه موسـت    گردی است مانده بـررخم از رهگذار عمر
آبــی کـه مـانـد درتــه جـو سـبــز مـی شـود    چـون خـضـر زینـهـار مـکـن اخـتـیـار عـمـر
زنگ ندامتـی اسـت کـه روزم سـیاه ازوسـت    در دسـت مـن ز نقـره کـامـل عـیار عـمـر
دست از ثـمر بـشوی که هرگز نرستـه است    جـز آه سـرد، سـنـبـلـی از جـویبـار عـمـر
فهمیده خرج کن نفس خود که بـستـه است    در رشــتــه نــفــس گــهــر آبــدار عــمــر
مـشـکـل کـه سـر بـرآورد از خـاک روز حـشـر    آن را که کرد بـی ثـمری شـرمسـار عـمر
زهری است زهر مرگ که شیرین نمی شود    هـرچــنـد تــلـخ مـی گـذرد روزگـار عــمـر
روز مـبــارکـی اسـت کـه بـا عـشـق بـوده ام    روز گـذشـتـه ای کـه بـود در شـمار عـمر
اشـگ نـدامـتــی اســت چــو بــاران نـوبــهـار    چیزی که مانده است به من از بهار عمر
تــا چــنــد بــر صــحــیـفــه ایـام چــون قــلــم    صـائب بـه گـفـتـگـو گـذرانـی مـدار عـمـر
گردآوری شده توسط ایران ترحیم

درباره نویسنده

تعداد نوشته ها : 148

ارسال یک دیدگاه

© 2012 Powered By irantarhim. تمامی حقوق وب سایت متعلق به ایران ترحیم میباشد و استفاده از مطالب بدون ذکر ایران ترحیم شرعا مجاز نمیباشد.

بازگشت به بالا