شما اینجا هستید:خانه » مداح و گروه هنری » اشعار مراسم ترحیم » اشعار مجالس ختم و سوگواری(پندیات) ۳

اشعار مجالس ختم و سوگواری(پندیات) ۳

پــنــدیــات ۳

با خدا خواهی شوی نزدیک از خود دور باش
قهر کن با تیرگی آنگه رفیق نور باش
هر کجا رو آوری طور است موسایی بجو
بی خبر موسی تو خود هستی مقیم طور باش
حور زیبایی ندارد پیش زیبایی دوست
محو روی دوست شود کمتر به فکر حور باش
گر چه در خود از خدا مامورها داری به کوش
خود برای خود به دفع هر خطر مأمور باش
مار آزارد زنیش و مور ماند زیر پا
خوی آدم خوش بود نه مار شونه مور باش
این سخن را از امیرالمؤمنین دارم به یاد
هر مصیبت تا لب گور است فکر گور باش
گاه دیدار خدا از پای تا سر چشم شو
و زنگاه غیر او تا چشم داری کور باش
هر کجا دیدی که خواهند از خدا دورت کنند
تا قدم داری از آن دور از خدایان دور باش
بر طناب دار خود “میثم” چو میثم بوسه زن
نه به زر پابند نه تسلیم حرف زور باش
سازگار
*****

 

با پا نتوان رفتن صحرای محبت را
بی خون نتوان خوردن مینای محبت را
دیوانه عاشق را دیوانه نباید خواند
رسوا نتوان گفتن رسوای محبت را
صد حاکم آب و گل دستش نرسد بر دل
تسخیر نشاید کرد صحرای محبت را
ما در خور قهر او او از ره مهر خود
بگشوده بر وی ما درهای محبت را
در عالم زر بردند ما را به کلاس عشق
آنجا زالف خواندیم تا پای محبت را
با آن همه زیبائی بر خلد فرو شد ناز
هر کس که کند سیر صحرای محبت را
صحرای قیامت را گلزار جنان بینی
گر باز کنی برخود درهای محبت را
در عالم آب و گل خواهی که نمیرد دل
با اشک سحر باید احیای محبت را
خواهی که خدا بینی دانی که کجا بینی
هر جا که به پا بینی آوای محبت را
بردار بلا “میثم” اعلان ولا باید
با یار اگر خواهی سودای محبت را
سازگار
*****

 

سال ها گفتیم و خندیدیم و از خود غافلیم
دل به دنبال هوس ها ما به دنبال دلیم
روز و شب دیوانه ی نفسیم و مست حُبّ مال
بدتر از این، این که پنداریم عقل کاملیم
دل به قصر سنگ، خوش کرده نمی دانیم خود
عاقبت یک قبضه ی خاکیم یا مُشتی گلیم
بارها کُشتیم خود را با دم تیغ هوی
نفس دون را پرورش دادیم و خود را قاتلیم
نوح، ما را خواند و طوفان کلّ عالم را گرفت
کشتی از ما دور شد ما نیز دور از ساحلیم
عیب خود نادیده، دائم عیب مردم گفته ایم
خلق را در بیت خواب غفلت خوانده، از خود غافلیم
گه به دور کعبه می گردیم و گاهی دور بت
گه مرید حقّ شده گاهی اسیر باطلیم
آب و خاک و آفتاب و ابر بود و ما، که ما
دانه ای بر خود نکشتیم و به فکر حاصلیم
بارها منزل عوض کردیم تا پیری رسید
همچنان در فکر تجدید بنای منزلیم
بس که “میثم” شانه ی ما خسته از بار خطاست
در اطاعت ناتوان و در عبادت کاهلیم
سازگار
*****

 

لب تشنه ی محبّت دریا نمی پسندد
مجنون حُسن دلدار لیلا نمی پسندد
بر کفش وصله دار مولا علی نوشته
این ملکِ بی بها را مولا نمی پسندد
گر پیر و غدیری بگریز از سقیفه
هر کس که این پسندید آن را نمی پسندد
در بین اهل دنیا مؤمن همیشه تنهاست
مردان آخرت را دنیا نمی پسندد
بی شبهه خود پسندی از خود کشیست بدتر
نادان اگر پسندید دانا نمی پسندد
بانگ اذان شنیدن بر بی نماز سخت است
بی بند و بار هرگز تقوی نمی پسندد
دل بر علی سپردن بار گناه بردن
این شیوه را خداوند از ما نمی پسندد
ای بانوی مسلمان اندام خود بپوشان
گر بد حجاب باشی زهرا نمی پسندد
محو جمال مولا با حورکی نشیند
مست سبوی کوثر صهبا نمی پسندد
گر صد هزار بارش دست و زبان ببرّند
“میثم” به غیر مولا مولا نمی پسندد
سازگار
*****

 

دیدار حق زغیر خدا دل بریدن است
پای هوس زبوالهوسی ها کشیدن است
از هر چه هست غیر خدا چشم خود ببند
این معنی جمال خداوند دیدن است
دانی چقدر فاصله حق و باطل است
فرقی که بین دیدن و بین شنیدن است
از اهل ظلم معنی مهر و وفا مپرس
شاهین به فکر قلب کبوتر دریدن است
پاداش ظلم خودکشی ظالم است و بس
زالو هلاک گشتنش از خون مکیدن است
بی چشم تر وصال رخ یار خواستن
از نخل خشک آرزوی میوه چیدن است
چون آسیا گرسنه به سر می برد مدام
هر کس به فکر رزق خلایق جویدن است
از بد زبان مخواه به جز حرف نیش دار
عقرب همیشه عادت نحسش گزیدن است
معنای یار را به اجانب فروختن
عفریت را به حور بهشتی گزیدن است
“میثم” جواب صابر شیرین سخن که گفت
یار رقیب دیده سزایش ندیدن است
سازگار
*****

 

دنیا چو یک دم است که آغازش آخر است
هفتاد سال عمر ز یک لحظه کمتر است
آینده نیامده اش جز سراب نیست
بگذشته یادواره داغ مکرر است
عمر گذشته پشت سر و مرگ پیش پا
کوه گنه به دوش و اجل در برابر است
جز یک کفن نمی بری از کل هست خویش
گیرم که کوه ها به سر دستت از زر است
دنیا! سرت به خاک و قدت خم که دیده ام
هر کس که شد برای تو خم، خاک بر سر است
ما راست خواب غفلت و دنیا بود شبی
تا چشم خویش بازکنی، صبح محشر است
حقّ ضعیف می بری و فخر می کنی؟
انگار می کنی عملت فتح خیبر است
باور کنیم روز قیامت دروغ نیست
مائیم و دادگاه و خداوند داور است
هر صبحدم که چشم گشایی به هوش باش
شاید که عمر طی شده و روز آخر است
“میثم” اگر خدات نبخشد، چه می کنی؟
هر چند عفو او ز گناهت فزون تر است
سازگار
*****

 

جوانی می کند روشن چراغ زندگانی را
چه سود از اینکه در پیری کنی وصف جوانی را
حیات ما به تن روح خدایی بود از اول
دریغا سر بریدیم این همای آسمانی را
توانایی چو داری نیستت دوران دانایی
چو دانا می شوی بینی جفای ناتوانی را
شکارت می کند دست اجل با تیر مرگ آخر
اگر باور نداری کن نگه قدّ کمانی را
اگر خواهی نگیرد دزد ایمان، خانة دل را
به چشم خویشتن آموز رسم پاسبانی را
اگر در اوج قدرت، ناله مظلوم لرزاندت
سزد کز شیرحق گیری مدال قهرمانی را
ملک در سیر معراج تو از ره باز می ماند
به خود آی و رها کن این سرای استخوانی را
کشیده نفس سرکش تیغ، بهر کشتنت، جانا!
به جسمت تا بود جانی، بکش این دیو جانی را
به مهمانیّ شیطان نیست، جز خوان خطا ای دل!
خدا را بر شیاطین واگذار این میهمانی را
نفس آلوده، دل مرده، بدن کاهیده، جان خسته
سزد “میثم” بخوانی احتضار این زندگانی را
سازگار
*****

 

حیاتم رو به پایان است، پایانم چه خواهد شد؟
هزارم دزدِ ایمان است، ایمانم چه خواهد شد؟
مرا با دوست از آغاز بوده عهد و پیمانی
میان نفس وشیطان عهدو پیمانم چه خواهد شد؟
خور و خواب و هوا و غفلت افتادند بر جانم
نمی دانم صراط و حشر و میزانم چه خواهد شد؟
چو مأموران حق در قبر می پرسند: “مَن ربّک”
اگر آید زبانم بند، درمانم چه خواهد شد؟
بدم اما بود در دل امید عفو و غفرانم
اگر سوزی، امید عفو و غفرانم چه خواهد شد؟
طلب کارند مأموران حقّ، روز جزا از من
اگر در دستشان افتد گریبانم چه خواهد شد؟
تو کز اول به رویم باز کردی باب جنت را
اگر فردا بری در نار سوزانم چه خواهد شد؟
اگر با خنده ی اهل جهنم رو به رو گردم
ثواب اشکهای چشم گریانم چه خواهد شد؟
سپاهم اشک چشم و ناله ام تیغ و سپر توبه
اگر با نار خشمت،جنگ نتوانم چه خواهد شد؟
گنه یکسو، رجا و خوف یکسو،”میثم” ازیکسو
نمیدانم نمیدانم نمیدانم چه خواهد شد؟
سازگار
*****

 

ای ز گل بهتر مبادا کمتر از خارت کنند
پایمالت کرده و بیرون ز گلزارت کنند
زرد بودن از خزان تا چند، چندی سبز شو
تا که از فیض بهاران، نخل پربارت کنند
در میان نور و ظلمت از چه حیران مانده ای
حیف باشد روز باشی و شب تارت کنند
طلعت غیبی که نادیدی، همانا دیدنی است
پای تا سر چشم شو تا محو دیدارت کنند
انبیا و مرسلین از اولین تا آخرین
چشم بگشا، آمدند از خواب بیدارت کنند
قلب مردم را مکن آزرده از نیش زبان
بیم دارم همنشین با عقرب و مارت کنند
میکند رضوان گریبان چاک و میخواند تو را
ای بهشتی رو! مبادا داخل نارت کنند
فکر عقبا باش، در بازار دنیا سود نیست
وای اگر سرگرم این آشفته بازارت کنند
گرچه در خاک زمینی از ملک بالاتری
همّتی تا همنشین با آل اطهارت کنند
“میثم” از دامان مولا دست هرگز بر مدار
گر هزاران بار وقف چوبة دارت کنند
سازگار
*****

 

آنچه غیر از یار دیدم، صورت بیگانه بود
و آنچه جز وصفش شنیدم، سربه سر افسانه بود
سوختم مانند شمع و آب گشتم در سکوت
در سکوت و سوختن استاد من پروانه بود
در حرم رفتم که از صاحب حرم جویم نشان
دیدم آنجا هر چه دیدم، روی صاحبخانه بود
لحظه ای را چشم سر بستم، سراپا جان شدم
یافتم کز جان به من نزدیک تر جانانه بود
خواستم تا گیرم از دلبر، دل دیوانه ای
خود ندانستم که از اوّل، دلم دیوانه بود
بشکند پایم که دائم شانه خالی کرده ام
من که عمری دست دلدارم، به روی شانه بود
دعوی فرزانگی جز ادّعایی بیش نیست
هر که از عشق علی دیوانه شد، فرزانه بود
یار، خود در خانه دل بود و غافل بود دل
این کبوتر روز و شب، در دام صد بیگانه بود
گندم خال لب دلدار را دیدیم و باز
پای در دام هوس ها، دل اسیر دانه بود
باب جنّت از ازل بر روی “میثم” باز شد
پس چرا جغد دلش مأنوس با ویرانه بود؟
سازگار
*****

 

اگر جانان نبود از جان چه حاصل؟
وگر جان رفت از جانان چه حاصل؟
وصالی گر نباشد آخر کار
مرا از گریه هجران چه حاصل؟
در دل را به روی دوست بستی
تو را از دیده گریان چه حاصل؟
تو که دینت بود دینارو درهم
دگرازدین و از ایمان چه حاصل؟
اگر درخویشتن دردی نداری
طبیب و نسخه و درمان چه حاصل؟
به حلقومت رسد چون پنجه مرگ
مقام و قدرت و عنوان چه حاصل؟
وگر دامان عترت را نگیری
تو را از خواندن قرآن چه حاصل؟
اگر مهر علی در دل نباشد
ز زهد بوذر و سلمان چه حاصل؟
بهشت بی علی یعنی جهنّم
بدون حیدراز رضوان چه حاصل؟
تو را گر نیست “میثم”، دست انفاق
ز کوه لؤلؤ و مرجان چه حاصل؟
سازگار
*****

 

دل بی تو باشد مرده ای، بهتر که در گورش کنم
چشمی که بیند جز تو را با خنجری کورش کنم
افتاده زار و منفعل، در چنگ دیو نفس، دل
دستی بده کاین دیو را از این حرم دورش کنم
دل بحر خون در ماتمت،جان تشنه اشک غمت
باشد که در امواج غم، ازگریه مسرورش کنم
ذکرت کلام الله من، عشقت کلیم الله من
خواهم دلی تا هم نفس با آتش طورش کنم
در سینه دارم آتشی، هرگز ندارد خامشی
پیوسته گرم سوختن با سوزعاشورش کنم
دارم دل دیوانه ای، در سیل خون ویرانه ای
با اشکم این ویرانه را چون بیت معمورش کنم
دردا که دیو نفس دون، جانم دریده از درون!
با یک نگاهت می توان، این دیو را حورش کنم
مارهوس چون اژدها، آورده برروزم چها
بر آن شدم کاین مار را پامال، چون مورش کنم
گردیده از دود گنه، پرونده جرمم سیه
با مهرت این پرونده را آیینه نورش کنم
من “میثم” کوی توام، دائم ثناگوی توام
هر حرف را در وصف تو، صد دُرّ منثورش کنم
سازگار
*****

 

می دویم و به سوی کام لحد رهسپریم
مرگ چون سایه به دنبال سر و بی خبریم
هست خود را همه مهریّه به دنیا دادیم
عجبا باورمان نیست که ما رهگذریم
دل نبندیم به این عالم فانی، یاران!
ما که آخر به سوی دار بقا رهسپریم
بهرة ما همه از ثروت ما یک کفن است
مالی انفاق نکردیم که با خود ببریم
چهره ها چهرة انسانی و خو حیوانی
به خود آییم، رفیقان! به خدا! ما بشریم
درس ناخوانده بسی دعوی دانش کردیم
گوییا باورمان گشته که پیغامبریم
پای در سلسلة دیوِ هوا و هوس است
با وجودی که ز جنّ و ملک و حور، سریم
بدی از نامة اعمال نشستیم و عجیب
اینکه پنداشته از خلق جهان، خوب تریم
گوش داریم ولی ناشنواییم بسی
چشم داریم، خدا رحم کند، بی بصریم
گرچه از خویش هم، از کثرت عصیان، خجلیم
روز محشر به تولّای علی مفتخریم
“میثم”! آن روز که پروندة ما را نگرند
ما به رخسار حسین بن علی می نگریم
سازگار
*****

 

برادر جان! اجل در هر نفس با ماست، باور کن

نشان مرگ در هر عضو ما پیداست، باور کن

رفیقان را وفایی نیست در دنیا ولی بشنو
از آنان بی وفاتر با تو این دنیاست، باور کن
اگر خلق جهان گردند یار آدمی، بالله
چو انسان از خدا گردد جدا، تنها ست، باور کن
گنه بسیار کردی و نمی دانی پس از مردن
هزارت شیون و فریاد و واویلاست، باور کن
تو در دریای هستی، روز اوّل قطره ای بودی
کنون درحرص سیم و زر دلت دریاست،باورکن
بزرگ عالمت دیدم ولی از بس شدی کوچک
تو گشتی بنده و دنیا تو را مولاست، باور کن
بنای خانة آمال کردی بر پل دنیا
سرای جاودانت عالم عقباست، باور کن
به روی کوه سیم و زر گرسنه می بری بر سر
کجا؟ کی سیر خواهی شد،خدا داناست،باور کن
ز قصر و باغ و مال و ثروت و املاک و آبادی
به وقت کوچ کردن یک کفن با ماست، باورکن
تو هم “میثم”! بسان اهل دنیا عبد دنیایی
سازگار
*****

 

ثواب گریه هجران، وصال دلدار است
چنان که صبح فروزان پس از شب تار است
سحرگهان به نگاه خدا کسی پیداست
که در نمازِ تماشای دوست بیدارست
مباد خواب سحر جای اشک را گیرد
که چشم خشک همان نخل خشک بی بار است
به هوش باش که دل از گنه شود بیمار
به چنگ مرگ بود هر دلی که بیمار است
از آن خدا زگنه حفظ کرد یوسف را
که دید او ز خیال گناه، بیزار است
بیا به سوی خدا باز کن در دل را
دلی که جای خدا نیست، وادی نار است
بهای گوهر اشک تو را خدا داند
بیار هر چه که داری، خدا خریدار است
مباد اژدر نفست به دور دل پیچد
گرش به دام بیفتی، فرار دشوار است
چو عبد حق نشوی، عبد دیگران گردی
کسیی که نیست اسیر خدا گرفتار است
بگوی حق و سپس سربدار شو، “میثم”!
که پاسخ سخن میثم علی دار است
سازگار
*****

 

بگذر زجسم و حرمت جان را نگاه دار
دست از جهان بشوی و جهان را نگاه دار
یک حرف کفر خرمن دین را دهد به باد
کمتر سخن بگوی و زبان را نگاه دار
ای تاخته به جانب دوزخ تمام عمر
یک دم به خود بیاو و عنان را نگاه دار
دین را اساس و پایه به جز حب و بغض نیست
در سینه این دو گنج نهان را نگاه دار
گنجی به پای گنج قناعت نمی رسد
تا بی نیاز سازدت آن را نگاه دار
تا پی بری به قدر گل و باغ و باغبان
فصل بهار یاد خزان را نگاه دار
تو از تبار دیو نه ای از فرشته ای
از اصل خویش نام و نشان را نگاه دار
خواهی که از تو پیر و جوان گیرد احترام
خود احترام پیر و جوان را نگاه دار
وقت گنه امام زمان بر تو ناظر است
پس حرمت امام زمان را نگاه دار
“میثم” به یاد سودو زیان حساب حشر
اینجا حساب سود و زیان را نگاه دار
سازگار
*****

 

با خدا خواهی شوی نزدیک از خود دور باش
قهر کن با تیرگی آنگه رفیق نور باش
هر کجا رو آوری طور است موسایی بجو
بی خبر موسی تو خود هستی مقیم طور باش
حور زیبایی ندارد پیش زیبایی دوست
محو روی دوست شود کمتر به فکر حور باش
گر چه در خود از خدا مامورها داری به کوش
خود برای خود به دفع هر خطر مأمور باش
مار آزارد زنیش و مور ماند زیر پا
خوی آدم خوش بود نه مار شونه مور باش
این سخن را از امیرالمؤمنین دارم به یاد
هر مصیبت تا لب گور است فکر گور باش
گاه دیدار خدا از پای تا سر چشم شو
و زنگاه غیر او تا چشم داری کور باش
هر کجا دیدی که خواهند از خدا دورت کنند
تا قدم داری از آن دور از خدایان دور باش
بر طناب دار خود “میثم” چو میثم بوسه زن
نه به زر پابند نه تسلیم حرف زور باش
سازگار
*****

 

سال وماه وهفته در هر روز و شب، همّت کنید
دم به دم، ساعت به ساعت، با خدا بیعت کنید
از “اَلَم اَعهَد اِلیکُم” سر به سر یاد آورید
وز برای بندگی خم، گردن طاعت کنید
دل اگر شد خالی از حق وادی دوزخ شود
با خدا این خانه را گلخانه جنّت کنید
بهترین طاعت بود طوف حرم، بهتر از آن
اینکه در شادی و غم با اهل غم شرکت کنید
طاعت هفتاد سال از لحظه ای آید به دست
حیف باشد عمر خود را صرف در غیبت کنید
چند پر باید شکم از لقمه های چرب و نرم؟
همچو لقمان سینه خود را پر از حکمت کنید
لحظه لحظه می رود بر باد همچون باد، عمر
وای اگر یک لحظه از یاد اجل، غفلت کنید
وسعت ملک خدا را بانگ “اُدعونی” گرفت
گوش بگشایید و استقبال از این دعوت کنید
با شما در خواندن قرآن خدا صحبت کند
تا شما هم در دعا، خود با خدا، صحبت کنید
پند “میثم” گوش کرده تا نگیرید انحراف
علم قرآن را طلب از مکتب عترت کنید
سازگار
*****

 

به تیغ عدو قلب خود را دریدن
بود به که از دوستان دل بریدن
مروت همین است در مدهب ما
بشادی غم دیگران را خریدن
بود درس توحید یک مصرع و بس
خدا دیدن و خویشتن را ندیدن
در آغوش خود جوی گم کرده ات را
چه حاجت به این سوی و آن سو پریدن
به خود گریه کن روز مرگ عزیزان
که سودی ندارد گریبان دریدن
دریغا دریغا که یک عمر کارم
همین بود گل دیدن و گل نچیدن
به یکدوش بار غم خویش بردن
به یک دوش تابوت یاران کشیدن
بخود آ که یک لحظه لذت نیرزد
به یک عمر لب را به دندان گزیدن
اگر گوش جان واکنی، از لب خود
توانی صدای خدا را شنیدن
نماز است بالی که یک لحظه با آن
زخود تا خدا می توانی پریدن
اگر شور نبود به شعر تو “میثم”
چه سود از مضامین نو آفریدن
سازگار

گردآوری شده توسط ایران ترحیم

درباره نویسنده

تعداد نوشته ها : 148

ارسال یک دیدگاه

© 2012 Powered By irantarhim. تمامی حقوق وب سایت متعلق به ایران ترحیم میباشد و استفاده از مطالب بدون ذکر ایران ترحیم شرعا مجاز نمیباشد.

بازگشت به بالا