شما اینجا هستید:خانه » مداح و گروه هنری » اشعار مراسم ترحیم » اشعار مجالس ختم و سوگواری(پندیات) ۲

اشعار مجالس ختم و سوگواری(پندیات) ۲

اشـعـار پنـدیــات ۲

هر که چون گل به جهان ساده و خوشرو باشد

دل صاحب نظران شیفته ی او باشد

همچو گل اهل نظر دست به دستش ببرند

هر که خوش سیرت و خوش صحبت و خوش خو باشد

آدمیت به سخندانی و فضل است و کمال

نه همین صورت و چشم و لب و ابرو باشد

گر تو را خصلت نیکو است چه حاجت به بهشت

که بهشت تو همان خصلت نیکو باشد

تیز بین باش که در پیچ و خم کار جهان

نکته هایی است که بارک تر از مو باشد

تا تو را قوت بازو است مکش منت خلق

منت ار می کشی آن به که ز بازو باشد
خوش بیارام به صحرای قناعت کآنجا

زیر سر خار مغیلان چو پر قو باشد

چند آری به زبان آنچه تو را در دل نیست

مرد باید به جهان یکدل و یکرو باشد

بد مکن اینهمه با خلق که در روز حساب

سنجش نیک و بد ما به ترازو باشد

 

 

برادر جان

برادر جان! اجل در هر نفس با ماست، باور کن

نشان مرگ در هر عضو ما پیداست، باور کن

رفیقان را وفایی نیست در دنیا ولی بشنو 

از آنان بی وفاتر با تو این دنیاست، باور کن 

اگر خلق جهان گردند یار آدمی، بالله 

چو انسان از خدا گردد جدا، تنها ست، باور کن 

گنه بسیار کردی و نمی دانی پس از مردن 

هزارت شیون و فریاد و واویلاست، باور کن 

تو در دریای هستی، روز اوّل قطره ای بودی 

کنون درحرص سیم و زر دلت دریاست،باورکن 

بزرگ عالمت دیدم ولی از بس شدی کوچک 

تو گشتی بنده و دنیا تو را مولاست، باور کن 

بنای خانة آمال کردی بر پل دنیا 

سرای جاودانت عالم عقباست، باور کن 

به روی کوه سیم و زر گرسنه می بری بر سر کجا؟ 

کی سیر خواهی شد،خدا داناست،باور کن

ز قصر و باغ و مال و ثروت و املاک و آبادی 

به وقت کوچ کردن یک کفن با ماست، باورکن 

تو هم “میثم”! بسان اهل دنیا عبد دنیایی

 

دنیا چو یک دم است که آغازش آخر است
هفتاد سال عمر ز یک لحظه کمتر است
آینده نیامده اش جز سراب نیست
بگذشته یادواره داغ مکرر است
عمر گذشته پشت سر و مرگ پیش پا
کوه گنه به دوش و اجل در برابر است
جز یک کفن نمی بری از کل هست خویش
گیرم که کوه ها به سر دستت از زر است
دنیا! سرت به خاک و قدت خم که دیده ام
هر کس که شد برای تو خم، خاک بر سر است
ما راست خواب غفلت و دنیا بود شبی
تا چشم خویش بازکنی، صبح محشر است
حقّ ضعیف می بری و فخر می کنی؟
انگار می کنی عملت فتح خیبر است
باور کنیم روز قیامت دروغ نیست
مائیم و دادگاه و خداوند داور است
هر صبحدم که چشم گشایی به هوش باش
شاید که عمر طی شده و روز آخر است
“میثم” اگر خدات نبخشد، چه می کنی؟
هر چند عفو او ز گناهت فزون تر است

 

 

اگر جانان نبود از جان چه حاصل؟
وگر جان رفت از جانان چه حاصل؟
وصالی گر نباشد آخر کار
مرا از گریه هجران چه حاصل؟
در دل را به روی دوست بستی
تو را از دیده گریان چه حاصل؟
تو که دینت بود دینارو درهم
دگرازدین و از ایمان چه حاصل؟
اگر درخویشتن دردی نداری
طبیب و نسخه و درمان چه حاصل؟
به حلقومت رسد چون پنجه مرگ
مقام و قدرت و عنوان چه حاصل؟
وگر دامان عترت را نگیری
تو را از خواندن قرآن چه حاصل؟
اگر مهر علی در دل نباشد
ز زهد بوذر و سلمان چه حاصل؟
بهشت بی علی یعنی جهنّم
بدون حیدراز رضوان چه حاصل؟
تو را گر نیست “میثم”، دست انفاق
ز کوه لؤلؤ و مرجان چه حاصل؟

 

به عالم هر کسی را پر شود پیمانه، می‌میرد
یکی در کوه و صحرا، وان دگر در خانه می‌میرد

یکی چون شمع، عمری در پی روشنگری سوزد
یکی بهر فداکاری چنان پروانه می‌میرد

یکی در ناز نعمت، مرگ می‌گیرد گریبانش
یکی دور از وطن در گوشه ای بیگانه می‌میرد

یکی عالم، یکی جاهل، یکی عارف، یکی عامی
یکی صائم، یکی قائم، یکی فرزانه می‌میرد

یکی چون مسلم و هانی، شهید راه حق گردد
یکی بدنام، همچون زاده مرجانه می‌میرد

یکی گردد شهید جاودان چون زادة زهرا
یکی همچون یزید ظالم دیوانه می‌میرد

خوشا آن کس که تسلیم ستمکاران نمی‌گردد
شرافتمند و عالی رتبه و مردانه می‌میرد

هرچه شیطان گویدت گر مؤمنی، باور مکن
سر به پای حق بنه با دشمن حقّ، سر مکن

گر پی احمد شدی، دوری گزین از بولهب
همچو حزب باد رو بر این در و آن در مکن

یا در امواج بلاها از عذابت کم کنند
یا مقامت را فزون، پس شکوه از داور مکن

لالة توحید در خاک وجودت کاشتند
با خزان معصیت، این لاله را پرپر مکن

پیش تر از خلقت دل، خالق دل با تو گفت
یا که دست از دل بشو یا رو سوی دلبر مکن

دیده ات باشد صدف، هر قطره اشکت گوهری
نیمه شب بیدار شو، غفلت از این گوهر مکن

بر حساب خود برس تا نامده روز حساب
غفلت از روز حساب و عرصة محشر مکن

چون بری نام علی را اسم از این و آن مبر
گر در حیدر زدی، رو بر در دیگر مکن

تا نگردی غرق در بحر هلاکت، هوش دار
لحظه ای خود را جدا از آل پیغمبر مکن

هرگروهی با تو “میثم”! صحبت از حق می کنند
حرف حق را جز ز اولاد علی ، باور مکن

خداوندا از این خواب گران بیدار کن ما را

ز مستی های جام جهل و کین هشیار کن ما را

برای معرفت جستن به ذات بی زوال خود

ز انوار کامل و فضل، برخوردار کن ما را

پی جبران مافات و برای کاهش عصیان

موفق بر ادای ذکر استغفار کن ما را

بود بازیچه ی باد فنا خاک وجود ما

به عالم جاودان از نیکی آثار کن ما را

جوان شد حرص، در ما تا عیان آثار پیری شد

در این صبح از چنان خواب گران بیدار کن ما را

در آنروزی که باشند انبیا در ذکر وانفسا

ز جمع پیروان احمد مختار کن ما را

به ما حبّ و ولای چهارده معصوم کن اعطا

چو میثم  جان نثار حیدر کرار کن ما

 

 

می دویم و به سوی کام لحد رهسپریم
مرگ چون سایه به دنبال سر و بی خبریم
هست خود را همه مهریّه به دنیا دادیم
عجبا باورمان نیست که ما رهگذریم
دل نبندیم به این عالم فانی، یاران!
ما که آخر به سوی دار بقا رهسپریم
بهرة ما همه از ثروت ما یک کفن است
مالی انفاق نکردیم که با خود ببریم
چهره ها چهرة انسانی و خو حیوانی
به خود آییم، رفیقان! به خدا! ما بشریم
درس ناخوانده بسی دعوی دانش کردیم
گوییا باورمان گشته که پیغامبریم
پای در سلسلة دیوِ هوا و هوس است
با وجودی که ز جنّ و ملک و حور، سریم
بدی از نامة اعمال نشستیم و عجیب
اینکه پنداشته از خلق جهان، خوب تریم
گوش داریم ولی ناشنواییم بسی
چشم داریم، خدا رحم کند، بی بصریم
گرچه از خویش هم، از کثرت عصیان، خجلیم
روز محشر به تولّای علی مفتخریم
“میثم”! آن روز که پروندة ما را نگرند
ما به رخسار حسین بن علی می نگریم

 

 

ای ز گل بهتر مبادا کمتر از خارت کنند
پایمالت کرده و بیرون ز گلزارت کنند
زرد بودن از خزان تا چند، چندی سبز شو
تا که از فیض بهاران، نخل پربارت کنند
در میان نور و ظلمت از چه حیران مانده ای
حیف باشد روز باشی و شب تارت کنند
طلعت غیبی که نادیدی، همانا دیدنی است
پای تا سر چشم شو تا محو دیدارت کنند
انبیا و مرسلین از اولین تا آخرین
چشم بگشا، آمدند از خواب بیدارت کنند
قلب مردم را مکن آزرده از نیش زبان
بیم دارم همنشین با عقرب و مارت کنند
میکند رضوان گریبان چاک و میخواند تو را
ای بهشتی رو! مبادا داخل نارت کنند
فکر عقبا باش، در بازار دنیا سود نیست
وای اگر سرگرم این آشفته بازارت کنند
گرچه در خاک زمینی از ملک بالاتری
همّتی تا همنشین با آل اطهارت کنند
“میثم” از دامان مولا دست هرگز بر مدار
گر هزاران بار وقف چوبة دارت کنند

 

 

شنیدم هر که با حق آشنا باشد نمی میرد

منزه از همه جرم و خطا باشد نمی میرد

بکوش ای دل که یزدان را رضا سازی ز افعالت

که حق از هر که در عالم رضا باشد نمی میرد

مکن چون و چرا هرگز تو در کار خداوندی

مبرا هر که از چون و چرا باشد نمی میرد

فنا شو در ره احکام دین مصطفی ای دل

که در راه خدا هر کس فنا باشد نمی میرد

سعادتمند باشد هر که دست بینوا گیرد

توانائی که فکر بینوا باشد نمی میرد

چه باعث شد که گشتی غافل از امر خدای خود

که هر کس روز و شب یاد خدا باشد نمی میرد

عزاداری شاه تشنگان، دارد سرافرازی

که هر کس چشم تر بر این عزا دارد نمی میرد

گردآوری شده توسط ایران ترحیم

  

درباره نویسنده

تعداد نوشته ها : 148

دیدگاه ها (1)

ارسال یک دیدگاه

© 2012 Powered By irantarhim. تمامی حقوق وب سایت متعلق به ایران ترحیم میباشد و استفاده از مطالب بدون ذکر ایران ترحیم شرعا مجاز نمیباشد.

بازگشت به بالا