شما اینجا هستید:خانه » آگهی ترحیم » اشعار اعلامیه ترحیم » اشعار اعلامیه ترحیم در سوگ عزیزان

اشعار اعلامیه ترحیم در سوگ عزیزان

اشعار اعلامیه ترحیم در سوگ عزیزان

چه خوش باشد در این دنیای فانی
به خوش نامی نمودن زندگانی

که بعد از ما بسی گردش کند چرخ
نماند جز نکونامی نشانی

خوشا آن کس که نیکی حاصل اوست
پیاپی عشق یزدان در دل اوست

خوشا آن کس که بعد ترک دنیا
بهشت جاودانی منزل اوست

آتش هجران تو همچون سپندم می کند
پر ز ناله همچو نی بند بندم می کند

داغ سنگینی که بر دل دارم از هجران تو
تا قیامت بر غم تو پای بندم می کند

در سوک توام ناله ز عیوق گذر کرد
داغ تو، دل سوخته را سوخته تر کرد

آهی که به یادت ز دل زار بر آمد
از کوه گذر کرد و بر افلاک اثر کرد

گلها همه سر ز خاک بیرون آرند

الا گل من که سر فرو برده به خاک

تو در وادی سپیدارها، چه می دیدی
که چون نسیم، به آن سمت (سبزه) کوچیدی

به سوگ غمبار تو خورشید، گریه سر داد
در آن غروب که بر روی مرگ، خندیدی

ز کف یاران، گل زیبای ما رفت
انیس و موس شب‌های ما رفت

دریغ و آه از درد جدایی
صفای زندگی از بین ما رفت

تویی که دلت دریایی از عشق بود و امید، بودنت دنیایی از کرامت بود و نوید،

وجودت معنا گر تواضع، نگاهت روشنگر خانه دل و کلامت حکایت گر شیرینی‌های زندگی
بود و روحت چون پرنده ای پر کشید و غم و اندوه و ماتم را به جای نهاد.

با نبودن تو خانه دلمان رنگ دیگری به خود گرفت، گرد انتظار دیدار دوباره تو تمامی
چهرمان را فرا گرفت آخر تا کی آه کشیدن را بهانه ای برای آغاز بیان تمامی خاطرات گذشته
در سینه حبس کنیم.

به کدامین واژه بسرایم نغمه غم انگیز فراق را که اگر تا ابد چشمهایمان بگرید.
و سینه‌هایمان از غم این جدایی بشکافد باز هم تسلی نخواهد یافت.

مرگ را گریزی نیست، همه باید رهرو این راه بی بازگشت باشیم، اما سخت است جدائیهای
نا خواسته و دشوار است وداع یاران صمیمی آنهایی که همواره طنین دلنواز صدایشان
نوازشگر دلهاست و عطر یاد حضورشان آرام بخش دیدگان چشم به راه.

سینه‌ام ز آتش دل و غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

آنکه بغضی در گلو، چون بغض طوفان داشت، رفت
نغمه‌ای شیرین‌تر از آوای باران داشت، رفت

گرچه او را این چنین پروای جان دادن نبود
او که عمری حسرت دیدار جانان داشت، رفت

در سوگ برادر:

برادر رفتی و یادت بجا ماند

میان سینه‌ها نامت بجا ماند

برادر رفتی و با من چه کردی؟
مرا دست غروبِ غم سپردی

اتاق قلب من بی تو چه سرده
تمام لحظه هام لبریز درده

برادر رسم دنیامون همینه
خدا از بین ما گل رو میچینه

ای دریغا از جفای روزگار بی وفا

من نگین انگشتری، گم کرده‌ام

در میان چاه جور و حمله گرگ اجل
یوسفی در وادی ناباوری گم کرده‌ام

حافظا دیدی که کنعان دلم بی ماه شد

تا ابد با اشک غم کوه امیدم کاه شد

گفته بودم یوسف گم گشته باز آید ولی

یوسف من تا قیامت هم‌نشین چاه شد

گریه بر درد فراوان نکنم پس چه کنم؟

ناله از سینه سوزان نکنم پس چه کنم؟

من که اندر ملا عام نکردم زاری
گریه در این شب پنهان نکنم پس چه کنم؟

من که از داغ عزیزی دلم سوخته است
ناله از این دل سوزان نکنم پس چه کنم؟

من که از شکستن دل به کسی دم نزدم
گریه بر این گل بی‌جان نکنم پس چه کنم؟

هرچه دیدم ز غم اظهار نکردم به کسی
گریه بر درد فراوان نکنم پس چه کنم؟

چون قصه‌ی عشق، نقش دفتر شد و رفت

چون لاله‌ی نو شکفته، پرپر شد و رفت

حالا که بهار می‌رسد، صد افسوس
آن لاله‌ی سرخ چون کبوتر شد و رفت

نقل از سایت شراره های آفتاب

از خون دلم، دو دیده را، تر بکنم

این عمر، چگونه بی تو، من سر بکنم

در خاطر من، بهار بی‌پاییزی
من مرگ تو را، چگونه باور بکنم؟

نقل از سایت شراره های آفتاب

او که دائم بر لبش لبخند بود
قلب او با قلب ما پیوند بود

در رفاقت، در سخاوت، در صفا
به راستی در هر محفل و مجلس زبانزد بود

رحمت حق به روح پاکت باد
که ز محنت سرای تن رَستی

 تو شدی فارغ از غم دنیا
دوستان را ز ماتمت خَستی

زندگی دفتری از حکمت اوست
فقط دو سه برگی، تو ورق خواهی زد
مابقی، قسمت و تقدیر!

شب است و من اسیر کوچه های پر دردم
فقیر و خسته به دنبال گمشده‌ام می‌گردم
ای ماه پس کجا مانده‌ای؟
به اعتبار تو فانوس نیاوردم!!! ای صبا با تو چه گفتند که خاموش شدی
چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی 

تو که آتشکده‌ی عشق و محبت بودی
چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

کاهش جان تو من دارم و می دانم
که تو از دوری خورشید چه ها می بینی

زندگی تکرار فرداهای ماست
می رسد روزی که فردا نیستیم

آنچه میماند فقط نقش نکوست
نقش ها می ماند و ما نیستیم

گفتمش بی تو دلم می گیرد،گفت با خاطره ها خلوت کن

گفتمش خنده به لب می میرد . گفت با خون جگر عادت کن

گفتمش با که دلم خوش گردد. گفت غم را به دلت دعوت کن

گفتمش راز دلم را چه کنم . گفت با سنگ دلم صحبت کن …

چه غریبانه بزیست
چه غریبانه بخفت
این همه درد کشید
به کسی آخ نگفت

آرام رفتی
ولی طوفان به پا کردی!

روی هر سینه، سری گریه کند، وقت وداع
سر ما وقت وداع، سینه دیوار گریست

 رفتی کجا که به دل جا گرفته‌ای؟دل جای توست، گرچه دل از ما گرفته‌ای

ای روشنایی دیده، ببین اشک روشنم
تصمیم اگر به دیدن دریا گرفته‌ای

ای صبا با تو چه گفتند که خاموش شدی
چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی 

تو که آتشکده‌ی عشق و محبت بودی
چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

کاهش جان تو من دارم و می دانم
که تو از دوری خورشید چه ها می بینی

تو ای لطیف‌ترین شعر عاشقانه من
بیا که بی تو صفا می‌رود از خانه من

پس از تو در شب اندوه بار تنهایی
فسرد بر لب خاموش من ترانه من

من آن پرنده گم کرده جفت غمگینم
که در حریق بلا سوخت آشیانه من

در انتظار بهاران نشستنم عبث است
که از سموم خزان خشک شد جوانه من

دلم شکست و در آتش نشست و پرپر شد
ز بی تفاوتی مردم زمانه من

هجوم یاس مرا در سکوت می‌فرسود
اگر نبود امید تو پشتوانه من

چگونه رفت ز یاد تو آن شبان عزیز
که تکیه داشت سر کوچکت به شانه من

طراوت گل و سکر شراب هدیه توست
مرو که بی تو صفا می‌رود ز خانه من

همسر (پدر) (مادر) ای عاشق دلسوخته رنج پذیر
که شتابنده تر از برق شتابان رفتی

چون نگشتند ز درد تو طبیبان آگاه
به شفاخانه حق، از پی درمان رفتی

گردآوری توسط ایران ترحیم

درباره نویسنده

تعداد نوشته ها : 148

ارسال یک دیدگاه

© 2012 Powered By irantarhim. تمامی حقوق وب سایت متعلق به ایران ترحیم میباشد و استفاده از مطالب بدون ذکر ایران ترحیم شرعا مجاز نمیباشد.

بازگشت به بالا